خرید بک لینک
نمی دونم چی شد ک پیشنهاد محمد واسه دیدن همدیگه رو قبول کردم! صبش آماده شدم,همون جای همیشگی یکم منتظر موندم و پیداش شد صبونه رو پیشنهاد دادم ,چیلی چیز, صبحونه انگلیسی و اونم املت... طبق مرام همیشگیش اون حساب کرد. حرف زدیم,می تونستم از نگاهش پشیمونی رو بخونم ولی خب چ فایده,دیگه اون حریم بینمون شکسته بود از اداره بابا و اوضاعی ک این مدت واسش پیش اومده گف,گف خواهرش ک تو دبیرخونه س,از وقتی ک گفته بود

برچسب: اردیبهشتی, نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 12:45

نمیدونم سبحان چجووری ریزه کاریای روحی منو کشف میکنه,ب چیزایی پی می بره و رک میزاره کف دستم ک تا حالا این همه آدم ک باهام بودن متوجه نشدن! بهم میگه ماه بانو,وقتایی ک خجالت میکشی یا میخوای حقیقتی رو پنهون کنی انگلیسی حرف میزنی چرا؟ در حالی ک بقیه همه فک میکردن دارم واسشون کلاس میزارم... بهم گف ماه بانو تو بر خلاف همه غرور و شیطنت هات خیلی تنهایی,خیلی زیاد,چرا پنهانش میکنی؟ در حالی ک بقیه,همیییشه

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 12:45

ب هرکی ک رسیدم,دیر شده بود، یکی دیگه قبل من رسیده بود و نگاهای اون سمت ه آدم قبلی بود... این ک کجای زندگی عادلانه س رو نمیدونم اما ناعدالتی هاش واسه خودم, مثه لکه های بزرگ رو ی لباس سفید از دور تو ذوق میزنه, این ک این همه آدم تو زندگی من بودن اما هیچ کس عاشقم نیست...! برای ی دختر سخت تر از این نمیشه ک محبوب هیچ کسی نباشه... و طبعن خیلی سنگین برای من... این روزا تلخ ه,تلخ تر از هر چییز ه ممکن

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 12:45

امروز خیلی اتفاقی تو پیج های پیشنهادی اینستا,پیج نسرین رو دیدم... نسرین دختر سفید رو,موهای گندم گون ه بور, کشیده و قد متوسط و خوش استایل وضع درسی هر دومون مثه هم بود,نسرین کمتر با کسی اخت میشد و من کم دیده بودم ک با کسی بپره و آخرین دوستای نزدیکش امین و سپهر بودن... امین بخاطر سپهر بهش نزدیک شده بود ک ببینه مناسب سپهر هست یا ن آخرین بیرون رفتن و دیدارمون پینت بال هتل توریست اردیبهشت سال قبل بو

برچسب: نسرین, نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 12:45

ساعت دوعه شبه! خسته م ولی خوابم نمیاد، دارم فک میکنم.. ب چی؟ ب اتفاقای از صب تا حالا... ب کله صب بیدار شدن و اینام,ب حال ه الکی گرفته بعدظهرم و دلخوریم از حرکت همکارم... از قبول نشدنم تو آزمون استخدامی بانک... ک دردش از همه بیشتر بود! از این ک دیر ب خودم میام من چرااا؟ این ک این همه وقت گذاشتم واسه علاقه خودم و یارو ولی دیر فمیدم اشتباهه:/ د بیااا! دیروز بعد ه ساعت یک پریدم رفتم یونی واسه کار

برچسب: کااام؟, نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 12:45

امشب با محمد از غصه هام گفتم,با صبر و حوصله جوابمو داد,راهو نشونم داد... یهو بعد تموم شدن حرفامون ی متن واسم فرستاد... ناله گرگ از مظلومیت نیست,از دریدن ه جدید ه... جا خوردم... این روزا حقمه... حقمه... تمام اشکا تقاص کارای خودمه,من همیشه ی طرف ماجرا رو می دیدم,اما این متن روشنم کرد.. روزایی ک محمد از جووون و دل مایه میزاشت... روزایی ک بهم میگف تک پرم باش و من با بازی گرفتنام دلشو شکوندم...

برچسب: فهمیدم, نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 12:45

صفحه بندی